نیلوفرانه ها
گاه نوشت های دختری از جنس توت فرنگی ...
آرشیو
یکشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1385
هوا را از من بگیر ... صدایت را نه!

 کمر اش رو محکم دو دستی بغل کردم و دستم رو مثل زنجیر دور تا دورش سفت قلاب کردم ... انگار که بخواد فرار کنه ... و صورتم رو عوض شونه ؛ تو یقه اش فرو کردم و با تمام وجود حریصانه بوی آرام بخش چیزی که هیچ وقت نفهمیدم چیست رو با ولع تمام ؛جایی از مغزم ذخیره می کنم و هر یک دقیقه یکبار  وسط گونه اش رو محکم ماچ می کنم ... یه جور خیلی محکم ...  که قرمز شه ... و مدام سرم رو بالا می گیرم و سمج وار مثل همیشه سر چیزی که معلوم نیست باهاش کل کلرٍ به قول خودش رفاقتی می کنم ...

خب طبق معمول خودم  رو لوس می کنم و با لحن کشدار می پرسم :تو چیکار می کنی که روز به روز خوشتیپ تر و جذاب تر می شی.. ها ؟! می خنده ... مثل آرتیست فیلم شعله (آمیتا بیچان) که جفتمون دوستش داشتیم و با هم هزار بار فیلمش رو  نگاه کرده بودیم  و میگه: توو چییکار می کنی پیشی خانوم که روز به روز لوس تر می شی ...هوووم؟! و باز می خنده ... یه جوری که انگار دیگه هیچکسی نمی تونه اونجور بخنده و مستقیم تو نی نی چشم هام خیره می شه ...طوری که سرم رو از خجالت چیزی که نمی دانم چیست دوباره فرو کنم تو یقه اش و ریز ریز بخندم ...و ذوق مرگ شم از گرمای وجودش ...و اینبار با صدای کش دار تر عجیبی بگم:فکر نمی کردم که دیگه بیای ... و در جواب: چرا؟! جایی رفته بودم مگه ؟! اش سری بگم: نه !... نمی دونم...! و فکر کنم: چقدر احمقم! مگه جایی رفته بود؟!  که بعد چونه ام رو بالا بگیره و تو چشم هام زمزمه کنه :من هیچ وقت از پیش تو جایی نمی رم عزیز دلم. و من مست بشم از گرمای سکرآور وجودش و حرفی که دلم می خواد تا ابد الدهر تو گوشم مثل ناقوس صدا کنه و بچرخه.اونقدر که باور کنم ...باور کنم که می تونیم دوباره تا صبح فیلم بکش بکش وسترن ببینیم و من برای هزارمین بار بخواهم که ادای آدم بده فیلم رو در بیارد و او با صدای بلند در حالی که دو انگشت اش را عینهو هفت تیر کرک داگلاس به سمت من نشانه گرفته فریاد بزند: هیییییییی جک! بازی تموم شووود دوسسس من! ایییییجا آخر خطه ریییفیق! باس بزنی به چاک محببت.. ! و من از ته دلم جیغ های خنده وار بکشم و داد بزنم: یه بار دیگه .. جون نیلوش ! فقط یه بار دیگه!

 و باور کنم که بعد سینما بازی جمعه شب ها باز می تونیم بریم پیتزا چمن و چیز برگر و سیب زمینی سفارش بدیم و تو راه برگشت من زورکی پشت رل بنشینم و جونش رو به لبش برسونم ... باور کنم که باز می شه تو عروسی دوست هاش با هم برقصیم و همه از حسودیشون بترکند و من هی جلوی بقیه بغلش کنم و او هی با مهربانی بگوید:نکن! زشته! مردم فکر می کنند ما نامزدیم ها !) و باور کنم که می شه باز با هم یه دست تخته رفاقتی بزنیم سر خرید بلیط تاتر و من در نهایت جرزنی بازی رو نامردی ببرم ! باور کنم که باز می ریم شمال ...پای بساط جوجه کباب؛اون جوجه ها را رو منقل باد بزنه و من در حال ماست موسیر درست کردن سر هر چیز که به کله ی پوکم می رسه جر و بحث کنم وبدون اینکه ذره ای بفهمم آسمان ریسمان ببافم و او در جواب بهم جوجه کباب تعارف کند و انگشت کند تو ماست موسیر من و من جیغ بکشم:ما انگار داریم دعوا می کنیم ها! و با خنده بگوید:ما نه! تو! و ادای برت لنکستر و جان وین و هر چی هنرپیشه عهد بوق است در بیاورد که من قیافه ی سرکه هفت ساله به خود نگیرم و بخندم و بعد هم  تمام محتویات شیشه ی نعنا رو سرش خالی کنم میون شوخی و خنده ... 

آره ...داره یادم می آد ...محکم تر کمرش رو بغل می کنم ...می دونم که دیگه نمی تونه بره ... این رو مثل روز می دونم! اونهم وقتی همه چیز اینقدر واقعی و شدنیه ... وقتی که اینقدر نزدیکیم ... وقتی که هرم نفس هاشو تو صورتم احساس می کنم ... نه ...رفتن تموم شد. اون اینجاست.. دارم می بینم! که اینجاست! تو بغل من ...

 من هستم و بابا و سکوتی خوب.


دهنم مثل زهر مار تلخ است.بهشت زهرا صبح یکشنبه پرنده پر نمی زند و من مغزم هزار کیلو سنگین است از صحنه های خواب/آرزو/فیلم/رویا یا هر کوفت و زهرمار دیشب و انقدر پریشان و مستأصل ام که هر آن ممکن است با ناخن ها و انگشتانم زمین را چنگ بزنم و گودالی بکنم و همان جا من هم بخوابم/بمیرم/بروم/نباشم ... یا یک همچین چیز مزخرف اما آسانی!

مامان سکوت مرگ بار معروفش رو اختیار کرده و هیچ کسی نیست که از خرما و میوه خیرات مان تعارف کنیم و من از دیوانگی می خواهم سرم رو به سنگ قبر بکوبم وقتی که می بینم تصویر حکاکی شده روی سنگ اینقدر با خواب دیشب من شباهت دارد و گلویم ورم کرده از بغض خفقان آوری که ناشی از شباهت بی حد واندازه ی لبخند سنگ قبر امروز و لبخند دیشب است !

امروز بعد دو سال می فهمم که من بهتر/خوب/بی خیال/سرد و هیچ چیز دیگر نشده ام که هیچ!  از روز اول؛ از دو سال پیش ؛از اون روز مرگ بار که سالگردش امروز باشه؛ از روزی که بابا رفت ؛ هزار مرتبه بدتر شده ام !... داغان شده ام ..و زخمم به جای کهنه شدن ؛دلمه بسته .. چرک کرده.. و عوض بسته شدن  و هم آمدن سر باز کرده و خون و چرک و درد اش سر تا سر وجودم رو احاطه کرده ...و  تمام خواب های من سر تا سر شب تصویر مردی ست که شب تا صبح مرا با حضور خود به آسمان هفتم بهشت و صبح با طلوع آفتاب به قعر جهنم پرتاب می کند و من درد می کشم و درد می کشم و انگار  تا به ابد درد خواهم کشید ...

درد آغوش تو بابا ... حسرت بوسه ی تو بابا ... آرزوی شنیدن صدای تو بابا ..

بابایی ماهم ...


۱(مقدمه: زود؛تند؛سریع هرچی که بالا خوندید فراموش کنید!)

۲).:سلام! من اومدم! (دو نقطه دی!)

۳)..مانیتورم به یاری حق؛ گوش شیطون کر؛ چشم بدخوام کور؛ خدا بخواد درست شد! شرمنده جات کلی بابت غیبت و  نبودن ها و دو دره بازی های اخیر دوستان!(البته اگه دوستی مونده باشه که این وبلاگ رو بخونه هنوز همچنان!)

۴). عرضم به حضور مبارک که به علت های عدیده من جمله امتحانات و دروس تخصصی بیل و کلنگی ! و تداخل دو درس فوق تخیلی متون تخصصی زبان انگلیسی و فرانسه(۱) و (۲) (کشته منو این یدونه!) و هم چنین مدیریت جهانگردی(۲) و تنظیم خانواده! و هم چنین یک سری مسایل عقشی! (دقت کنید نگفتم عشقی!!)  و آب دوغ خیاری و روحی روانی و از همه مهم تر مرحوم شدن مانیتور ال جی بی صاحاب مونده ( که جا داره همین جا از دوستانی که زحمت فرمودن و شوخی ما رو جدی گرفته ؛شماره شرکت ال جی روکامنت فرمودیده بودند تشکر به عمل بیاریم!) نتوانستیم مدتی در خدمت باشیم که انشالاه در آینده از خجالت تون مفصلا در می آییم ودر نهایت اینکه شما چیز مهمی از دست ندادید با آپ نکردن من!(چرا که ویرجینیا وولف نیستم که من!)

۵) کلی کتاب و فیلم دارم واسه معرفی که کم کم همه شون رو از آپ بعدی معرفی می کنم.

۶) از جشنواره فجر هم کلی صحبت دارم که راجب اونهم تو آپ بعدی کلی می نویسم!( از خون بازی رخشان بنی اعتماد بگیرید تارییس داش مسعود کیمیایی و اتوبوس شب عمو کیومرث پور احمد و علی سنتوری داریوش مهرجویی عقشولک!)

۷)پوزش بابت سر نزندن به خونه(بلاگ) هاتون ... حتما جبران می شود با دسته گل و شیرینی!

۸) و زنده ایم خلاصه ...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 166057


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها