نیلوفرانه ها
گاه نوشت های دختری از جنس توت فرنگی ...
آرشیو
پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1385
شیطان نامه های عاشقانه ی خدا را دزدیده است ...

حق با تو بود. واقعاْ مهم نیست. وقتی می شه با یه دوش گرفتن پاکش کرد؛ دیگه چه اهمیتی داره؟ از در که رفت بیرون؛ ملافه قرمز ها رو جمع کردم و آبی ها رو جاش کشیدم رو تخت.بعدش هم دوش گرفتم.می خواستم از در که می آی تو؛ تر و تمیز؛ بقول خودت مثل دسته گل جلوت در بیام.همون عطر پرتقالی ای که برای تولدم گرفتی؛ زدم. می گفتی وقتی آدم از حموم تازه اومده و موهاش خیسه.بوش بهتره.

 حالا هم که اومدی و مثل سنگ نشستی اینجا. چرا قیافه ات شبیه «جانی دالر» شده؟چرا همش به موهام؛ که با گیره بالای سرم جمع کردم  نگاه؛ نگاه می کنی؟تعجب کردی ...چون هیچوقت موهام رو جمع نمی کردم نه؟! خب حالا که جمع کردم! اصلا چه مرگته؟بگو اون چیزی رو که داره مثل سوسک توی کله ات رژه می ره و وادارت کرده این وقت صبح بیای اینجا.منتظری من حرف بزنم؟ نه؛ من حرف نمی زنم.خودت باید شروع کنی و این گندی رو که بار آوردم هم بزنی.چشمات هم یه جوری شده... شده مثل چشم های من وقت هایی که دوست هات می اومدن خونه ات و یادت می رفت دو شاخه ی تلفن رو بعد از مهمونی بازی تون بزنی توی پریز؛  اونم کاملاْ اتفاقی! اون روز صبح هم کاملاْ اتفاقی اون دختر داشت از پله های آپارتمانت می اومد پایین.نباید اونقدر بد نگاهش می کردم که موقع پایین اومدن از پله ها پاشنه کفشش گیر کنه نوک پله و پخش شه رو زمین ! وقتی اومدم تو: دو شاخه ی تلفن هنوز روی زمین بود و همه جای بوی یه عطری می داد که عطر پرتقالی من نبود. قیافه ام رو که دیدی؛ داد زدی که: «یعنی من برای یه شب قطع بودن تلفنم هم باید به تو جواب پس بدم»؟! و من خفه شدم ...که یعنی نه. یادمه یه شب دیگه که تلفن رو باز جواب نداده بودی؛ تا صبح پنج دقیقه یکبار مثل خوره شماره ات رو گرفتم . بی فایده بود. نه؛ احمقانه بود! نمی تونستی که دختره رو نصف شب از خونه بیرون کنی.تجسم می کنم ات با اون بلوز شلوار سفید نخی ات چهار زانو نشستی بالای اتاق و با صدای زمزمه وارت آروم آروم از تجلی عشق می گی در سیرت نیکو و لابد نگاهت رو می چرخونی تو چشم های درشت اون دختره ی رنگ پریده.کاری که قبلاْ با من می کردی .... البته اون قدر هام چشم هاش درشت نیست؛ ولی خیلی خوب خط چشم می کشه.پن کیکش هم از اون گرون هاست.شاید  دو سه درجه روشن تر از رنگ واقعی پوستش.دوست داره رنگ پریده  به نظر بیاد  ؟ این طوری چهره اش روحانی تر می شه نه؟؟ همونجوری که تو دوست داری.حتماْ کلی براش کتاب و شعر خوندی و نقد فیلم کردی و راجب نقاش ها و موسیقیدان ها و مکتب های مختلف هم کلی براش سخنرانی کردی؛ همونطور که برای من می کردی ... می گفتی : «می خوام پُر شی» . پُرم الان...  نه؛ لبالبم.حالا چرا وایسادی جلوی اون تابلو ؟ رنگ های قرمز و آجری و نارنجی اش آرومت نمی کنه؛ ممکنه بدترت هم بکنه!حالا هی این لحظات نکبتی رو کش بده.می فهمم.پاهات بدجوری چسبیده به زمین. یا شاید مثل من چند سانتی هم رفتی زیر زمین! من هم اتفاقی پیداش کردم.تو یکی از همون مهمون بازی هات.که حواست به همه چیز و همه کس بود جز من! یه حسی بهم می گفت که اون شب هم تلفن رو جواب نمی دی.همین طور هم شد.

 هنوز که نشستی رو به روم و مثل روان پریش ها نگاهم می کنی. می خوای یه فلوکسیتین بهت بدم؟ آرام بخشه ... آرومت می کنه ها؟ می دونم که متنفری از این چیزها. هر وقت هم که تو دست بالم می دیدی می گفتی:« اه! بریز دور این آشغال ها رو ...آدم باید به خودش تکیه کنه.» آره .. اما آدم گاهی اونقدر سبک می شه که می خواد دستش رو به یه جایی بند کنه وگرنه می خوره زمین.فلوکسیتین تکیه گاه خوبیه لامصب. من اسمش رو گذاشتم قرص بی غیرتی.تو زندگی عاشقانه خیلی لازم می شه.اصلاْ اگه من شهردار بودم دستور می دادم توی آب این شهر فلوکسیتین بریزن! فکر کردی چی؟ به مدد همین آشغال ها بود که می تونستم نعشم رو بکشم و باز بیام پیشت که مثلاْ درس بخونیم و اصلاْ بروی خودم نیارم که اون سنجاق سر صورتی نکبت رو کنار تخت خوابت دیدم.یا اون موهای زردی که چسبیده بود به بالشت ... مگه نمی گفتی رنگ مو باید طبیعی باشه؟اصیل باشه؟ ...می دونی ...حماقت احساس قشنگیه. احساسی که می دونم الان دیگه حداقل تو هم داری و می دونم که الان جز اون تصویر وحشتناکی که از دیشبِ من تو کله ته؛ چیز دیگه ای نمی بینی.شاید ترجیح می دی مثل پر از جا بلندم کنی و از بالکن؛ رهام کنی دوازده طبقه پرتاب شم پایین.شایدم بخوای با دست هات خفه ام کنی.ولی حالت بهتر نمی شه.ده بار دیگه هم که این کار رو بکنی فایده ای نداره.چون دیگه باورم نمی کنی ...قداست ام از بین رفته ...دیگه اون مریم مقدسی نیستم که مال تو بود ...عشق تبدیل به کثافت شد و... جادو تمام شد ...

راستش جرئت ندارم از جایم بلند شم. می ترسم خیلی! یه چیزی تو چشمات لونه کرده که آدم رو مثل سگ می ترسونه.یه حالت عجیب بی قراری و جنون.که تجربه اش کردم. اما آخه تو مَردی... برای تو باید سنگین تر باشه.چرا «مثنوی» رو باز نمی کنی و یکی دو بیت نمی خونی تا حالت بهتر شه؟ همون جای همیشگیه؛ رو میز آشپزخانه. چرا «شرح شطحیات » نمی خونی؟ اصلاْ بیا بشین کنارم ... دلم برات بدجوری تنگ شده. برای جفتمون ... برای اون موقع هامون ...اصلاْ بیا با هم چند تا از اون ذکر ها که خودت یادم دادی بخونیم و بریم اون بالا ... مثل اون موقع ها ...وای باور کن بدجوری سنگین شدم ... شاید بار گناه باشه ...ولی خب ببین اصلاْ مهم نیست.من که الان حتی قیافه اش هم یادم نمی آد...گفتم که از همون مهمونی های مزخرف ات پیداش کردم . فقط برای تسویه حساب با تو نه چیز دیگه.اصلاْ به درک! هر چقدر که می خوای پشت اون پنجره ی لعنتی وایسا و گوشه ی لبت رو بجو.من که داره خوابم می بره...  دیشب تا صبح نذاشت بخوابم.تا من بیدار شم می تونی باز هم فکر هاتو بکنی. ولی ارزشش رو نداره ...بابا خودت میگفتی:وقتی می شه با یه دوش گرفتن از روی تن پاکش کرد....

ادامه اش رو هم من می گم: پس دیگه خیانت چه اهمیتی می تونه داشته باشه ... ؟!

پ.ن: شخصیت ها و اتفاقات این نوشته کاملاْ واقعی هستند ..این روایتی است که شاید بعضی از ما این قضیه رو تجربه کرده باشیم ...  (مثل کسی که این قصه رو برام تعریف کرد ...) و شاید هم نه  ...حقیقت امر اینکه ؛عشق چیزیه که همه ما  به نحوی  با اون در ارتباط ایم حالا هر کدوم به شکلی با اون رفتار می کنیم ...؛ دوست داشتم این داستان رو اینجا نقل کنم و عکس العمل تون رو ببینم... در آخر اینکه من در این ماجرا « راوی» ای بیش نیستم . راوی ای که هرچند که عمل شخصیت های نوشته اش رو تایید نمی کنه ... اما خیلی خوب درک می کنه .


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 166057


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها