X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
نیلوفرانه ها
گاه نوشت های دختری از جنس توت فرنگی ...
آرشیو
چهارشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1385
اندر احوالات دانشکده گردشگری یا چگونه ما؛ ما شدیم !!

انگار که مگس تویش چرخ بزند ....

عجیب می خارد ..

دماغم را می گویم !!

از بوی اردیبهشت است یا نمایشگاه کتاب یا دستیابی به انژی هسته ای نمی دانم ...!

تنها می دانم که کوچه مان سبز شده است و صبح ها گنجشکان بی حیای پشت پنجره؛ جوری جیغ می کشند و عشق بازی می کنند که به جای از خواب پریدن؛ ذوق مرگ می شوم و انگار ته دلم کیلو کیلو قند آب می کنند ...

باید زندگی کرد ...

مگر چند ماه از سال اردیبهشت داریم ؟؟


آدرس خیابان شریعتی ... تو دل شلوغی و ترافیک کلافه کننده و سرسام آور شهر؛ یکهو می پیچی تو کوچه پس کوچه های پر پیچ و خم و شیب داری که به خیابان های دنج و پر ادعا و شاید نه چندان صمیمی و پر درخت پاسداران ختم می شه ... و بعد از دور زدن دور یکی از بلوارها؛ در وخیم ترین شیب خیابان می رسی به خونه باغ قدیمی نه چندان بزرگی که خدا می دونه مال کدوم تیمسار یا سرتیپ و سرهنگ سلطنت طلبی بوده که روزگاری نه چندان دور با فرار از این مملکت و بر جای گذاشتن خانه ؛ این افتخار بزرگ ؟! رو نصیب ما کرد که بتونیم دماغمان رو باد کنیم و  بگیم : اینجا دانشگاه ماست !! و بعد مقدار زیادی کش بیایم !! و خب؛ قضیه به اینجا ختم نمی شه ...

دانشگاه ما سوای دیوار های لیمویی و صندلی های چوبی ؛از امکانات خارق العاده ی دیگری   برخوردار است که شما دوستان عزیز به خواب هم ندیده اید ... برای مثال ؛نظرتون رو به موارد زیر جلب می کنم:

۱ـ (استخر): بله! درست شنیدید ! ما در دانشگاه قشنگِ ! خودمون استخری با ۴ متر عمق و البته حاوی دایپ و سایر امکانات هستیم! باور نمی کنید؟! هه! برای پاسخ به این ناباوری  باید خدمتتون عرض کنم که با توجه به اینکه دانشگاه ما قبلا یک مکان کاملا مسکونی و شخصی بوده و متعلق به یک آدم مرفه پولدار بی درد؛ شما خیلی بیخود می کنید که تعجب می کنید! استخر داریم توپ! با کلی غورباقه و شاخ و برگ! تا کور شود هر آنکه نتواند دید! شاید باور نکنید اما یکی ار بزرگترین آرزویهای بچه ها این است که روزی دانشجویان غیور این مرز و بوم( یعنی خودشون) به همراه اساتید عالم و زحمت کش!؟ این مملکت و صد البته گروه حراست فداکار و مومن و معتقد؟!؛ همه با هم در نهایت دوستی و مسالمت و دموکراسی در فضایی کاملا علمی و فرهنگی! شیرجه بزنند کف استخر و  بقول معروف سوتی؛ صفا ؛ منگوله! ( آرزو که بر جوانان عیب نیست!شما بگذارید ما خوش باشیم! (دو نقطه دی!!‌ )

۲ـ(کارگاه آشپزی و شیرینی پزی): بله!ما آشپزخونه داریم ! پیشنهاد می کنم اگر  اهل خوردن و شکم پرستی هستید(قابل توجه آقایان!) حتما یکبار هم که شده ریسک کنید و  از کنار این بهشت برین یا بالواقع کارگاه پخت لذیذ ترین غذاها و شیرینی های بین المللی( از میگو و خرچنگ و سوپ لاک پشت گرفته تا پوره ی اسفناج و پای سیب) رد شوید تا  هم از لذت چشیدن دست پخت بی نظیر! بروبچس هتلداری بر خوردار شوید و هم اگر احتمالا خدایی نکرده قصد خودکشی دارید ؛ به هدف خود برسید ! تضمین می کنیم تا آخر عمر نسبت به تمامی غذاها اعم از داخلی و خارجی حالت تهوع پیدا می کنید ! رضایت شما آرامش خاطر بچه هاست!

۳ـ(لوستر): سالن اصلی دانشکده ما حاوی لوستر جنگول منگول است که درست از وسط سقف طبقه ی بالا آویزان شده و تا طبقه ی پایین امتداد دارد؛ جوری که شما دچار چند گانگی شخصیتی شده و از خود می پرسید اینجا دیگه کجاست؟! (این لوستر شباهت زیادی به چلچراغهای حرم شاه عبدولعظیم دارد به جان خودم‌!! اما اینکه اینجا چیکار داره نمی دونم! )

۴ـ(پارک): بعععله! البته بهتره بگم باغچه! باغچه ی کوچکی که رئیس دانشکده در جهت رفاه و تفریح هر چه بیشتر کودکان ! ببخشید دانشجوبان گل و بلبل اقدام به ساخت کرده است تا یک وقت برو بچس دچار دیپرشن و پوچی نشن ! جوونیم دیگه! می ریم میشینیم رو تخته سنگ لب جوب؛شعرای عشقولانه از خودمون در می کنیم!فکر می کنیم اومدیم پارک! باید بگم بروبچس جهانگردی اصولا موجودات الکی خوش و منتظر سوژه هستند!( نیاز به این تجملات نیست!‌)

و در انتها باید بگم اینجا هم مثل همه جاهای دیگه کم و کسر هایی دارد که به اختصار به شرح زیر می باشد:

پارکینگ!کافه تریا! دستشویی آقایان !!! مشاور !! تخته پاک کن! ... که اون مساله ی دبلیو سی پسر ها از همه اش بغرنج تره و البته قراره تا ماه دیگه تا موضوع ناموسی نشده و کار به جاهای باریک(کجا؟!) نکشیده  ساخته بشه ( گرچه دوستان مذکر به طرز خیلی جلبی ! معتقدند که هیچ نیازی به این همه ولخرجی از بودجه دانشگاه نیست و در نهایت همه از یک دستشویی استفاده می کنیم( ما هم حتما موافقت می کنیم!!!) ... مشکل پارکینگ هم به نوعی باعث تغییر هویت بلوار مذکور(محل استقرار دانشکده جهانگردی) به پیست رالی شده که خب چندان خیالی نیست! به علم جویان بسی خوش می گذره!

و رسیدیم به مهمترین موجودات زنده ی چهار پا و یا خزنده ی دانشکده یعنی بچه ها !

طبق آماری که قبلا داده بودم کم و بیش با این مخلوقات سر شار از ناتوانی های ذهنی ! آشنا هستید با این تفاوت که از وقتی تغییر مکان دادیم؛ بچه ها به طرز فجیحی از خود به در و تغییر ماهیت دادن ! من همین جا اعلام می کنم عکسهایی که حاوی صحنه های مبارزه با بدحجابی هستند حداقل تشکیل شده از دو سوم بچه های دانشگاه ما‌ ! تور های هفتگی آزمایشی مان هم که دیگه اند توهم و به عبارتی تعطیل هستند! (  هر کی (بیاد) از دستش  رفته! البته من به هیچ وجه مسولیت قبول نمی کنم! هر اتفاقی افتاد به من ربطی نداره!!!) 

و در آخر اینکه دوستان! عزیزان! نگران ما نباشید!

ما خوشیم!


*:وقت نکردم برم نمایشگاه هنوز! اما چند تا از کتابهای لیستم رو معرفی می کنم بگیرید ضرر نمی کنید :۱ـسمت تاریک کلمات( حسن سناپور نویسنده کتاب های نیمه غیب و ویران می آیی ):۲ـباغ های شنی(حمیدرضا نجفی)؛۳ـشب نشینی در جهنم(ابراهیم رها طنز سیاسی نویس مطبوعات از جمله چلچراغ)؛۴ـبزن بریم خوش گذرونی( رضا ایرانمهر) و البته آثار سلینجر ( اگر دوست دارید که گم شوید ).

*:« آتش بس» رو حتما ببینید! فیلمی با فضای لوکس شهری  راجع به زوجی تحصیل کرده و مرفه که نمی دانند چرا با هم ازدواج کردند و چرا باید طلاق بگیرند! تهمینه میلانی تمامی تلاش خود را من باب راضی بیرون فرستادن تماشاگر اش و البته شستشوی مغزی اش به وسیله مسایل روان شناسی و کتاب(شفای کودک درون ) به کار بسته است.مامان بعد از دیدن فیلم گفت: شخصیت این دختره تو فیلم(مهناز افشار) عینهو توئه! کف کردم! اینقدر لجباز و کله شقم؟!!)پ.ن: گلزار با بازی دور از انتظار و حتی تقریبا خوب اش همه رو متعجب کرد ( نگاه کنید به آن صحنه ی گریه کردن و صحبت با کودک درون اش!)

*:خدا رو شکر که رفتی ... حالا هوایی بیشتری برای نفس کشیدن دارم... و چه خوب که ندیدمت و چه خوب که امروز دیروز نیست و چه خوب که من می تونم نفس بکشم و چه خوب که تو نیستی ...

*:طی یک اقدام ناگهانی مو هام رو داغون کردم( مش!!) ( اصلا گفتن نداره می دونم! اما چیکار کنم! همه چیز رو نگم خفه می شم ...!!)

*: اینم توصیف اون دانشکده خراب شدمون! راحت شدید!؟! حالا بشینید به ریش من بخندید یک دل سیر!

*:معلم تعلیم رانندگی: خانوم شما راننده بشو نیستی! برای چی با اعصاب خودت و ما بازی می کنی؟ اینهمه آژانس و تاکسی سرویس پس به چه درد می خوره؟! ....و من سعی می کنم بی خیال گواهینامه و ماشین بشم که البته هیچ جوررررر راه نداره!

*:اینهمه وقفه برای آپ کردن به این خاطر بود که می خواستم چیز دیگری بنویسم که نشد؛ نتونستم  ...ببخشید ...شاید وقتی دیگر ...

*:اینجوری ها ...فعلا !‌( من چه لات شدم جدیدا!!)


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 166013


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها