نیلوفرانه ها
گاه نوشت های دختری از جنس توت فرنگی ...
آرشیو
پنج‌شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1385
تقدیم به تمام خروس ها و سگ های دنیا‌ !

«صدای توپ سال تحویل رو که می شنوی انگار که از بلند ترین نقطه ی شهر پرت شده باشی یا مثل گوژپشت نتردام که صدای ناقوس کلیسا رو شنیده باشی؛ تکانی محکم می خوری و گویی از خوابی گران با برق ۲۲۰ ولت  بیدار شده باشی؛ تمام سیصد و شصت پنج روز خدا ؛ مثل پرده سینما عینهو فیلم سیاه سفید چاپلین ؛ تو یک صدم ثانیه جلو چشم ات رژه می ره و حال عجیبی می شی و زیر لب زمزمه می کنی:چه سال خوبی بود  و یا بر عکس چه سال گندی بود !! و نفسی عمیقی می کشی...!»  ...    و من جزو دسته ی دوم بودم !

 انقدر سال خروس و مرغ و جد و آبادش رو لعن و نفرین فرستادم‌ که می ترسم از گلویم صدای  قوقولی قو بیرون بیاید !!


(فروردین) :سال ۸۴ من با وبلاگ نیلوفرانه ها شروع شد! انقدر پررر بودم که حتی لحظه ای به اینکه نام کوفتی بلاگ چی باشد و مطالب در چه چارچوبی؛ فکر نکردم و تنها با دیدن یک ظرف پر توت فرنگی روی میز تحریرم؛ بی درنگ دست به کار شدم و نیم ساعت بعد؛ من صاحب توت فرنگی اینترنتی به نام« نیلوفرانه ها » بودم ... تنها جایی که به من اجازه ی کشیدن جیغ های بنفش بلند متمادی رو می داد ... جایی که می توانستم هر روز بعد از وصل سرم و برگشتن از دکتر و بیمارستان در آن روزی هزار بار بمیرم و زنده شم...

(خرداد): حالا دیگر برای تایپ یک خط فونت فارسی لعنتی؛ به سر و کله ام نمی کوبیدم... دوست های نامرئی مجازی ام؛ یکی یکی سر و کله شان پیدا می شد...اول جودی با اون اسم عجق وجق که بعد از دو ماه هویت مردانه اش آشکار شد و بعد هم درخت لیمو ی به ظاهر خبیثی که گهگاه  آوازی هم می خواند و بعدترها به لیموی صورتی و کمی بعد تر به آجی نازی تبدیل شد! دختری که فیلسوفانه از بدی های دنیا به نام دست انداز یاد می کرد و هر بار که افتادم؛ با دستان مجازی اش برای بلند کردنم به یاری ام شتافت... و ... پسر شب ! پسری که با دست نوشته ها و رفتارش؛ مصرانه به تو می فهماند که همه ی پسر های دنیا هویج و بی مصرف نیستند‌‌ ! ...

(تیر):نیلوفر مغشوش و نیمه دیوانه ... شاید در بدترین روز های زندگی خود به سر می برد و نیلوفرانه ها انقدر تلخ اند که خواندنشان نیاز به پس دادن کفاره دارد... دامنه ی دوست های مجازی بزرگتر و بزرگتر می شود...پسر شب و جودی با هم یکه به دو می کنند و من و نازی برای هم بوس و ماچ پرتاب می کنیم ... !! کنکور چیزی شبیه یک کابوس شبانه ی طولانی به پایان می رسد....جای خالی عزیزان مثل ناخن های تیز با زخم هایم بازی می کند...و امید چیزی در حد و اندازه ی زرشک است!

(مرداد و شهریور):نیلوفر دلش می خواهد برود  کره مریخ سرش را بگذارد زمین و بمیرد! از قبولی دانشگاه و رویاهای چند ماه پیش خبری نیست! دایی تصادف می کند و اورژانس بخش جدا نشدنی مرگبار زندگی نیلوفر می شود...ماجرا جایی به اوج می رسد که  با سنگ به سرش می زنند و او جایی برای جیغ و داد کردن و درد دل جز نیلوفرانه ها ندارد... همه از این همه مصیبت سرطان می گیرند و از او دفاع می کنند !! با آلبالو آشنا می شوم و برای اولین بار می فهمم که به اندازه ی یک دسته پیازچه ؛استعداد نویسندگی ندارم!...او در نوع خود یک نابغه است که خواننده رابدون جادو از زمین بلند می کند !!

(مهر؛آبان؛آذر؛دی):دانشگاه؛ در دقیقه ی نود مثل بلیط بخت آزمایی روی سرم خراب می شود و میان درها و دیوار های سبز و نارنجی اش تمام غصه ها و ناله ها را چال می کنم و لبخندی هر چند مصنوعی برای خود دست و پا می کنم... کسی نباید از درد هایم با خبر باشد...جودی مفقود می شود و پسر شب تبدیل به نیم نگاه ! نازی مثل همیشه برایم انرژی تزریق می کند ... نیما به جمع دوستان مجازی می پیوندد و از فلسفه ی دندان یک ادم مرده برایم می گوید ...لحن اش تیز و نصایح تلخ منطقی اش گاهی فرقی با دشنه ندارد !! تنهایی حرف اول را می زند!

(بهمن؛اسفند):لبخند طبیعی؛ نعمت بزرگی ست... نیلوفر به خود می آید و خسته از تمام نبردهای برنده و بازنده به دامن زندگی حتی اگر شده نمی جان؛ باز می گردد...خروس گویا خفه شده است  !! ...نفس کشیدن زیر باران خنده های بی دلیل سبکسرانه خود موهبتی ست... هرچند که تنهایی و جای خالی همچنان شبح وار پرسه می زنند.

 کات !

۱فروردین:سال سگ فرا می رسد! پاچه ی هیچ بدبختی را نمی گیرم و دیگر برای خود الکی دل نمی سوزانم! مگر من کوزتم؟!  برای خودم جوک می گویم و می خندم و روی اسفالت خیس خیابان ها هی لیز می خورم و به همه رهگذر هایی که ته صورتشان خنده برق میزند پز می دهم!

نیلوفرانه ها یکساله شد... تبریک به خودم !


۱)«چهارشنبه سوری» هدیه تهرانی را می بینم و بعد از دیدن هق هق بی صدای هدیه در حمام قسم می خورم که ازدواج نکنم‌ ! از او توقع زار زدن نداشتم‌ !

۲)کتاب«سهم من» پرینوش صنیعی را می خوانم و به یاد«چراغ ها را من خاموش می کنم» زویا پیرزاد می افتم ... زن بودن چیز سختی ست ...

۳)این روز ها مثل دختر های ترشیده ی عهد قیف علی شاه نذر های عجیب می کنم  و تمامی اس ام اس هایی با مضمون: «این پیغام رو برای هفت نفر تا اخر امشب بفرست؛ یک خبر خوب می شنوی ...» را برای هفتصد نفر فوروارد می کنم!

زیاد حرف زدم...؟!!  خوب کاری کردم !!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 166057


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها