پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. لاک پشت اهسته اهسته می خزید؛دشوار و کند؛ و دور ها همیشه «دور» بود.«سنگ پشت تقدیرش» را دوست نمی داشت و ان را چون اجباری سخت به دوش می کشید.ناگهان پرنده ای در اسمان پر زد! سبک؛وسنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست؛این عدل نیست! کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی؛من هیچگاه نمی رسم...هیچگاه.و در لاک سنگی خود خزید. به نیت «نا امیدی».....خدا سنگ پشت را از زمین بلند کرد.زمین را نشانش داد.کره ای بود کوچک. و گفت:نگاه کن؛«ابتدا» و« انتها» ندارد.«هیچکس »نمی رسد!چون رسیدنی در کار نیست.فقط« رفتن» است.حتی اگر اندکی.«و هر بار که می روی؛رسیده ای...»و باور کن انچه بر دوش توست؛تنها لاکی سنگی بیش نیست؛تو پاره ای از «هستی» را بر دوش می کشی...پاره ای از «مرا»...پس همچنان «برو»....
«در زندگی لحظاتی هست که جز غم و رنج چیزی رخ نمی دهد و نمی توانیم از ان اجتناب کنیم. اما این اتفاقات دلیلی دارد.نمی توانیم پیش از ازمون و یا حتی در هنگام ازمون به این سوال پاسخ بدهیم.تنها هنگامی دلیل وجودشان را می فهمیم که بر انها غلبه کرده باشیم و از ازمون سربلند بیرون امده باشیم.....»
.......مامان:ـبستنی؟
...وا !...میگم نتیجه ها رو دیدی؟قبول شدی؟؟؟
.......من:ـ ا؟خودم ۵ تا شکلاتی خریده بودم؟! یعنی کجا رفتن!
......مامان:ـسر کوچه داشتند میدوییدن! ای درد بخوری بچه!منو سر کارگذاشتی؟؟جون بکن جواب بده بینم یالا!
.....من(در حالی که دارم یواشکی از اشپزخونه جیم میشم):ـمن برم ۵ تا بستنی بخرم از سر کوچه!الانه بر می گردم!
...........مامان:....
......!