X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
نیلوفرانه ها
گاه نوشت های دختری از جنس توت فرنگی ...
آرشیو
جمعه 25 شهریور‌ماه سال 1384
(جمعه ۲۵ شهریور):دپ بعله! اخر خط نه!
«در دنیا یک چیز لعنتی وجود دارد به نام دموکراسی که به تو حق می دهد هر جای این جاده ی زندگی که خسته شدی بایستی و نفس تازه کنی....زندگی مسابقه ی رالی و اتومبیل رانی نیست که مجبور باشی دیوانه وار و به سرعت جلو برانی...گاهی یک توقف کوچک لازم است...»(از سخنان گهر بار خودم!!!)

  هی می گن اپ کن!... هی می گن بنویس!....می گن بگو! تعریف کن! چه خبر؟!
اون موقع است که من کف می کنم از چی بگم! از کدوم بگم!ازکجاش بگم! و وقتی که می مونم و گیج می زنم و کف می کنم دلم می خواد تورو تو یه قطره اب! اره!فقط یه قطره اب ناقابل خفه کنم و بعد با مغز بپرم کف یه اقیانوس گنده و خلاص........!!!
اخه گلم!عزیزم!عشقم!نازنین ترینم....از کجاش بگم؟!
از کجای این بل بشوی مغز چین چین ام بنویسم....از کدوم قصه ی بی سر وته ام شروع کنم که توام مثل من قاط نزنی و بهت بگن جمعه!تعطیل!
از تویی بگم که نمی فهمی؟! که نمی بینی!؟ که نمی شنوی!؟ که حس نمی کنی!؟....
که نمی فهمی... چقدر کلافه ی اسم  تو و اون جمله های بی معنی و مزخرفتم....
که
نمی بینی... چطور تنهایی واسم شده وبا! ایدز ! کوفت ! درد بی درمون!!!
که
نمی شنوی.........صدای زمزمه های بی جوابم رو نمی شنوی......
که
حس نمی کنی...که بابا منم ادم ام! قلب دارم! روح دارم!زهر مار دارم!..ممکنه خدایی نکرده زبونم لال یه وقت هایی دلم واسه یه خری مثل تو یه کوچولو تنگ بشه! یا شایدم گشاد بشه! کش بیاد!ضعف کنه!سرطان بگیره و بعد بمیره!....اخه عزیزم من ادم ام...نمی دونستی...نه؟!
می دونی چیه؟...
اخه تو نفهمی!کوری!کری!و کلا خدارو شکر فاقد حواس ششگانه ای!حس نداری!
نمی تونی بفهمی که دلم هوای دریا کرده!هوای جنگل بی در و پیکر کرده....هوای دویدن زیر بارون رو کرده....چیه؟!نیشت باز شد!خر کیف شدی! از اینها که گفتم تو رو سنه نه!
اینها مال ادم های خفن عاشق پروانه ای و تخیلی یه که جای راه رفتن رو ابر ها پرواز می کنند...
نه ادمه لمسی مثل تو!که فقط بلدی عینه الاغ ادمو نگاه کنی و لبخند بزنی و عینهو زرافه گردن کج کنی که یعنی منم می فهمم!(که عمرا!!!)
حقیقت اش یه پشه ! اطلاعاتش راجب به
دوست داشتن از تو یکی بیشتره!
حتی وقتی به یه گاو می گی عشقم...سرشو تکون می ده! حیف! تو اندازه ی اون گاوه هم نیستی!!!
جواب ازاد که اومد؛پنچر شدم!فیییییییس!!!  بادم و خوابید !و به خودم گفتم تو هیچی نمی شی نیلوفر...حالا ببین!یه نگاه به دور و بر انداختم و دیدم که همه قبول شدند و دانشجو وسر من یکی بی کلاه مونده و این باعث شد سریع به این نتیجه برسم که به اخر خط رسیدم!finish!
می دونم تویی که الان داری این متن رو می خونی و دانشجویی همین الان سریع یه کامنت از خودت در می کنی که: ای! وای! مردم! این دانشگاه هیچ هم اش دهن سوزی و نیست و ما که رفتیم هیچی نشدیم و فلان و بی سار...اما لطفا خودت رو خسته نکن! چرا که عمرا بتونی درک کنی...عمرا بتونی مزه ی تلخ اون لحظه ی شوم که اسمت رو تو هیچ قبرستونی پیدا نمی کنی و مادرت جوری نگاهت می کنه که انگار از فضا اومدی رو تصور کنی!اینو فقط من می فهمم!...و این می شه که یه ان! یه لحظه به خودم می گم ای دل غافل! یعنی همه چیز تموم شد؟!
اخر خط؟the end?! برم شوهر کنم؟! بچه داری کنم؟ یا نه؟! بهتره یه کتاب اشپزی گنده بگیرم و تو یکی از این کلاس های معروف شیرینی پزی اون خانومه ...اسمش چی بود؟...اهان!ساناز مینایی! اره همون...ثبت نام کنم...و بعد از جلوی هر مغازه ی کریستال فروشی که رد می شم ذوق کنم و هر دفعه یه تیکه به جهازم اضافه کنم؟! شبها بشینم تا صبح واسه رو بالشی هام گلدوزی کنم؟کلاس خیاطی چی؟ اونم فکر بدی نیست...نه پس! چی خیال کردی؟! اینجا ایرانه!
توام یه زنی! یه جنس دوم! یا باید درس بخونی! یا سرت رو به این فعالیت های مفید که نام بردم گرم کنی!حتی  از تصورش کلم بخار می کنه...اینجا اخره خطه یعنی؟
یهو یاده این شعر از صلاحی می افتم که می گه:
اخر خط که می رسیم...خطو درازش می کنن!
و بعد فکر می کنم که یعنی اخر خطی وجود ندارد...ممکن است پنچر شده باشی؛پنچر شدن یک اتفاق طبیعی عصر بزرگراه های پر از شیشه شکسته است!حتی وقتی به بن ست برخورد می کنی؛الان هم که فصل دپ زدن است و همه ی اینها طبیعی ست !مدرنیسم اقتضا می کند که بکشی کنار و لاستیک زندگی ات رو عوض کنی و دوباره یا علی!
چرا که
شاید دستی باشه که خطو درازش کنه...
اصولا این اصطلاح«اخر خط» واسه اونهاییه که توبوس سوارن!وگرنه منو تو که پیاده گز می کنیم هیچوقت نمی رسیم انجایی که اخره خطه!
«کمک کنین هلش بدیم؛چرخ ستاره پنچره!/تو اسمون شهری که؛ستاره برق خنجره »
«گلدون سرد خالی رو؛بذار کنار پنجره/بلکه با دیدنش یه شب؛وا بشه چن تا حنجره  »...(عمران صلاحی)...
۵روزه دیگه که تابستون تموم شه...درست ۴ سالم پر می شه که مسافرت نرفتم...
حسرت می خورم...حسرت یه مسافرت خشک و خالی...حسرت یه شمال رفتن...
خیلی توقع زیادیه..می دونم...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 166013


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها